عشق اون قدر زیباس که وقتی قلمها می خوان از ش بنویس خجالت می کشن اون قدر زیباس که همچی تو چشماش جا خوش کردن و کسی کمتر می تونه حرفش رو بخونه زیاد احتیاج به فکر کردن نیس
وقتی آمد
که دعوتش نکرده بودم
و هیچ چیز برای پذیرایی نداشتم
ساکت نشست
به حرفهای دلم گوش کرد
باورم نمی شد هم نشینی به این خوبی پیدا کرده ام
محمد از شبستر
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 17:31  توسط رضا آقائی
|
شب و نگاه خیس تردید ، پشت حصار لحظه هاست
بال و پرت اگر که بسته است، شوق پریدنت کجاست
نذار که شعــله ی نــگات ، خونه رو آتیـــش بزنه
عروســک کوچیــــک تو ، تو قــاب آینــه بشکنـــه
غرور آسمـــــونو بشکن ، قفـــس برای تو کمــــه
رو زخم کهنــه ی دل تو ، فقـــط رهایی مرحمـــه
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 17:29  توسط رضا آقائی
|
تو می آیی
از آن سوی بیابانهای تنهایی
به قلب من
دوباره می دهی جانی
نگاهم بی تو تاریک و زبانم بی تو خاموش است
دلم در روی رویت
پریشان و فراموش است
کلامی با تو من دارم
به پهنای همه دنیا
کلامی واضح و پیدا
کلامی از دلی شیدا
نمی دانم چگونه با تو من گویم ز غمهایم
تو می دانی که تنهایم
در آنوقتی که قلبم از ملامت ها و سرسختی
کشد فریاد و صد بیداد
تو می آیی
تو می آیی به فریادم
از آنسوی بیابانها
تو تنها ناجی مایی
که می آیی
طلوعی تازه خواهی داشت
به قلب خسته تنها
گل امید خواهی کاشت
اگر روزی بسوی خانه باز آیی
شود شهرم تماشایی
چراغان می کنم شهر و اتاق و کوچه ما را
کشم جارو حیاط خانه ما را
تو روشن می کنی با من
چراغ نفتی خاکی و سرد و کهنه مارا
چه شهری می شود شهرم اگر روزی تو باز آیی
و می دانم که می آیی
تماشایی
از آنسوی بیابانها
به قلب من
دوباره می دهی جانی
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 17:28  توسط رضا آقائی
|
چه كسي خواهد ديد مردنم را بي تو
بي تو مردم؛ مردم
گاه مي انديشم خبر مرگ مرا
با تو چه كسي مي گويد
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي مي شنوي
كاش روي تو را مي ديدم
شانبان زدنت را بي قيد
و تكان دادن دستت را كه مهم نيست زياد
و تكان دادن سر را
كه عجب عاقبت مرد
افسوس
كاش مي ديدم
چه كسي باور كرد جنگل جان مرا
آتش عشق تو
خاكسر كرد
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 13:57  توسط رضا آقائی
|
عشق يعني سرزمين پاك من عشق يعني لحظه بيداد من عشق يعني ليلي و مجنون شدن عشق يعني وامق و عذرا شدن عشق يعني مسجد الاقصي من عشق يعني كودك فرداي من عشق يعني كلبه دل ساختن در قمار زندگي جان باختن عشق يعني چشمهاي پر ز خون درد و غم يكجا بهم آميختن عشق يعني دردهاي بيشمار گريه كردن, سوختن, افروختن عشق يعني كعبه اسرار من عشق يعني مخزن الاسرار من...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 13:55  توسط رضا آقائی
|
هرشب كه فرصت مي كنم جوياي حالش مي شوم
از خويش بي خود گشته و مست خيالش مي شوم
در آسمان آرزو هر دم صدايش مي زنم
چشمم چو بر رويش فتد محو جمالش مي شوم
در هر شب تاريك من بدر است ماه صورتش
از شرم اين ديدار نو من هم هلالش مي شوم
جاريست اشك از ديدگان هرآن كه يادش مي كنم
مقبول درگاهش شوم اشك زلالش مي شوم
سرگشته و حيران شدم دلتنگ و بي ايمان شدم
گويم به هر شيدا دلي خط است و خالش مي شوم
جوياي حالش مي شوم مست از خيالش مي شوم
با اين دل سودائيم رنج و ملالش مي شوم
تاريكي و ظلمت گذشت خورشيد از نو سر كشيد
انگار خواب است اينكه من غرق وصالش مي شوم
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 13:54  توسط رضا آقائی
|
با تو بودن از تو گفتن زيباست
مثل آواز قناري تو بهار
با تو بودن از تو گفتن زيباست
مثل آواز قشنگ جويبار
با تو بودن از تو گفتن زيباست
مثل نيلوفر آبي در آب
مثل اشكهاي لطيف شبنم روي گونه هاي زنبقهاي خواب
با تو بودن از تو گفتن زيباست
مثل بارش بارون تو كوير
مثل رويش دوباره چمن روي تن يخ زده زمين پير
تويي مهتاب سحر ، تويي بارون كوير
از تن خستهء من گرد غربت را بگير
مثل خورشيد بزن و آبم كن
مثل لالايي شب خوابم كن
به تن خسته بزن رنگ دگر
دل ما را تو ببر تا به سحر
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 13:42  توسط رضا آقائی
|
اگر همه ما قرار بود درباره عشقمان بنويسم فكر مي كرديد چند صفحه را سياه مي كرديم؟
و اگر قرار بود هر روز مطلبي درباره احساس و عشقمون بنويسيم تا چه مدتي ميتوانستيم مطالب غير تكراري بنويسيم!
چرا بعضي از ما به عشقمان مي گوييم يك دنيا حرف داريم كه بايد به او بگوييم،آيا اگر قرار باشد همه آنها را بنويسيم بيش از چند صفحه ميتوانيم بنويسيم؟
من فكر ميكنم خودم جواب برخي سوالها را دارم.
بعضي وقتها عشق يك نفر آنقدر بر دل آدم سنگيني ميكند كه آدم فكر ميكنه يك دنيا را در دل خود جا داده است.
در حقيقت ما يك دنيا حرف نداريم ما يك دل احساس داريم.
اگر قرار بود احساس خودمان را هر روز مي نوشتيم شايد هر روز مينوشتيم " دوستت دارم " و كساني كه عشقي در دل دارند ميدانند كه اين جمله هرگز تكراري نخواهد شد و هربار شنيدن آن (يا بهتر بگم فهميدن آن) حتي از خواندن يك كتاب حرفهاي عاشقانه ارزش بيشتري دارد.
به نظرم خوشبختي يعني اينكه بدوني يك نفر دوستت داره و شيرين ترين لحظه ها زمانيست كه ميشنوي كسي ميگويد كه "دوستت دارم".
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 12:13  توسط رضا آقائی
|
عشق جامي است كه آنرا سر ميكشيم بي آنكه بدانيم شراب است يا زهر و در هر دوحالت هنگام نوشيدن آن حس خوبي داريم.
با تشکر مریم
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 12:11  توسط رضا آقائی
|