1-پشت چراغ قرمز يك نفر كه حالا نفهميدم براي محبت بود يا شايد دل پري از من داشت چنان بوقي زد كه هنوز گوشم سوت مي كشد.من مي دانم ما ايراني ها علاقه تاريخي و باستاني به بوق زدن داريم.با بوق روكم كني مي كنيم.با آن به خانه بخت مي رويم.با بوق زدن قدرت خود رابه نمايش مي گذاريم.همچنين بوسيله آن با عشقمان رابطه برقرار مي كنيم.از دوستانمان تشكر مي كنيم ياازرقيبمان انتقام مي گيريم.وقتي دردل تاريكي يك تونل بوق مي زنيم مي فهميم زنده ايم...هيچ جاي دنيا به اندازه ما بوق نمي زنند...اين مقدمه مسخره رانوشتم كه بگويم من از بوق زدن خوشم نمي آيد.درسياست هم خيلي ها دنبال بوق زدن هستند...دوست دارم اينجا آرامش باشد.اين سايت نيم وجبي دلش تاب مستوري ندارد... پس من بوق نمي زنم اما شما فكر كنيد اينجا هايد پارك است .هرچقدر فرياد داريد بكشيد.جيغ بكشيد.بحث كنيد.نمي دانم شايد بعضي ازحرف هايتان راهم سانسور كردم.اما مطمئن باشيد اين برون فكني هابراي من كه حالا كمتربين مردمم مفيد است.يراي شما هم حداقلش اين است كه تا هايدپارك رفته ايد وبرگشته ايد.
بعدش هم اينجا كارخانه جوجه كشي نيست كه حالا حتما هرروز يك مطلب بنويسم...خواندن نگاههاي شما برايم مهمتر است...دوست ندارم سنگ هيچ گروه ياحزبي رابه سينه بزنم....كه سنگ هاي زيادي قبلا سينه ما را متلاشي كرده است......مي دانم اين مردمند كه مي مانند.
من اين دو حرف نوشتم چنان كه غير ندانست
تو هم ز روي عنايت چنان بخوان كه تو داني
+
نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 11:28  توسط مریــم
|