صد ره سرم به در خورد، چون وقت وعده ی تو
هر قدر كه دیرتر شد، من تند تر دویدم
در فكر گفتگویت، از خواب و خور گذشتم
در انتظار رویت، شب تا سحر دویدم
شب رفت و پیش چشمم، دنیا سیاه گردید
خورشید من نیامد، من بی ثمر دویدم
شاید دل تو می سوخت، بهتر ندید چشمت
چون با لبان خشك و چشمان تر دویدم
...
شنیدستم غمم را میخوری این هم غم دیگر
دلت بر ماتمم می سوزد، این هم ماتم دیگر