الان چند وقته مي خوام برم بهشت زهرا...وقت نمي كنم...يا به يه مشكلي مي خورم نميشه بريم.
يعني دوست دارم بچه ام را به مامان بزرگ و پدربزرگ خدابيامرزم نشون بدم(من اونها رو خيلي دوست داشتم طوري كه الان دارم مي نويسم بغضم گرفته).
اما يا شيفت بودم /يا ماشين نداشتم/يا خواب موندم.فردا هم لابد يه اتفاقي مي افته نتونيم بريم.
دفعه اخر كه رفتم روي يكي از سنگ قبرا خوندم:
برسنگ قبرمن بنویسید خسته بود اهل زمين نبود نمازش شكسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه دسته بود
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 18:17  توسط رضا آقائی
|