تبليغاتX
عشق و عاشقی همش دروغه - شايد مسافرم
وبلاگ شخصی رضا آقائی

فكركنم دارم دچار آلزايمر ميشم. توي پمپ بنزين توهم پيدا كردم كه بنزين ليتري 450 تومنه. حساب كردم كلي پول اضافه دادم.طرف يك جوري نگاهم كرد كه انگاريك آدم بدوي ديده...بازهم بامعرفت بود اضافش رو برگردوند.
ديشب راه خونه روگم كردم.حداقل نيم ساعت دور خودم مي چرخيدم تارسيدم.
شايد دو/سه روزي به مسافرت رفتم. نمي دانم چرا حوصله كارجديد هم ندارم.دوستم زنگ زد گفت اخرشب بريم استخر پيچوندمش.حالم افتضاحه.همه مي گن حواست كجاست؟ خودم هم نمي دونم ... چيزي كه آرومم مي كنه آرامشيه كه تو خونه دارم.
اينجا براي من نامه هايي مي اد كه يكسريش دردو غم مردمه.مي خونم نمي دونم بايد چي كاركنم. سردرد مي گيرم.كلي ازاين نامه ها را دادم به بچه هابدن دست مسوولين يا خودم دادم..../عجب صبري خدا دارد....
حالم افتضاحه .اين وسط حالا دزد هم زده به ماشينم جارو كرده برده.آقا دزده را مي شناسم اما مي گم نكنه اشتباه كنم...هم گناه داره هم آبروريزي ميشه.
بيا!همين را كم داشتم.سكسكه ام هم گرفت...هيك ..هيك...هيك...هيك...هيك...هيك...هيك...هيك...
فرصت كنم اين يكي دو روز كتاب مي خونم. ظهر يه غذايي خوردم پر ازچيزهايي كه اصلا دوست نداشتم...انقدردستماليش كردم كه سردشد. بعدا فكر كردم زندگي مثل همين غذاست.اگه بخواي فقط چيزهايي كه دوست داري را جدا كني هم کلی وقتت گرفته میشه هم بقیه زندگی از دهنت می افته.پس بهتره چشمهاتو ببندی ولقمه هاتو درسته فرو بدی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 18:20  توسط رضا آقائی  |